تبليغاتX
حس مشترک

حس مشترک
گاهی از روزنه نور بیا دیدن من
آخرين مطالب
لینک دوستان
کلبهء رویاهایم یک سالگیت مبارک

 

 دلم با خنده هایت خو گرفته

 خیالت را گل شبو گرفته

 دلم آزرده از دست دل توست

 نگاهت از نگاهم رو گرفته

 

 این هم غزلی از چند سال پیش

 

 

قمار

 دار و ندار خود همه ناچار باختیم

یک عمر هرچه داشته یکبار باختیم

فریاد ای محافظ باغ و درخت سبز!

نخل بلند را به تبر دار باختیم

این ننگ را کجا ببریم این که ساده دل

خود را چنین به دالر و دینار باختيم

ما از شهامتی که نداریم هر زمان

درگیر و دار حادثه بسیار باختیم

فانوس را دگر مطلب زانکه بارها

خورشید را به سایه دیوار باختیم

ای وای ما که از پسی عمری سکوت تلخ

فریاد را به لحظه ی اظهار باختیم

دیگر سخن ز بردن و از باختن مگو

برما که هست و بود به تکرار باختیم

 

[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 2 PM ] [ رویا شریفی ]
نبودن هایم را چه تو جیه بهتر ازین که درگیر بودم درگیر روزمرگی

 یعنی روز +مرگی

 

تمام زندگیم را به طرز دردناکی

همیشه هوق زده ام مثل مرد تریاکی

و باز در ته این کوچه های سر گردان

دویده ام چقدر پا برهنه و خاکی

طلب عفو دارم از تمامی یارانی که آمدند و ناامید برگشتند

 و همچنان از دوستانی که جواب کامنت هایشانرا ندادم از همین

جا قول میدهم تنبلی را کنار بگذارم قول....

هزار حرف برای تو دارم اما لال

 دلم عجیب گرفته است سالهای سال

دگر جناب غزل هم به داد من نرسید

شکسته شاخه شعر مراهجوم شمال

چقدرشعر بخوانم و حرف نتوانم

و میوه های امیدم مدام باشد کال

به شاخه های بلند غرور مینگرد

دلم که طفل نگاهت  شکسته اورا بال

خدا برس تو بدادم و گر نه میمیرم

و طبع شاعریم خشک میشود امسال

 

 

[ چهارشنبه 29 تیر1390 ] [ 2 PM ] [ رویا شریفی ]

سال 89هم به خاطرات پیوست به همین آسانی .

چه زود تمام میشود

چه زود تمام میشوم.

سال خوبی نبودبرای ما افغانها؛البته مدتهاست برای ما سال

های خوبی نبوده.

 

ولی درین سال خیلی خون ریخت خون بی گناه ها

هر روز دریک شهر خبر رقص انتحاری بود روی جاده ها

خدایا !بسه ...التماس میکنم سال جدیدهیچ رسانه ای خبر

انتحاری و انفجار  را پخش نکنه

 

آمین.

بهار رسید ولی من هنوز پراکنده ام .

 میخواهم جوانه بزنم خدا کمکم کن

ذهنم خشکیده طبعم زرد شده به زور هم که شعر گفته نمیشه

دلم شعر میخواهد. دلم فریاد میخواهد

یک عالمه حرف و کلمه در درونم تلنبارشده ولی شعر نمیشه چکار کنم

کسی راه حلش را میدانه؟؟

 

 

 

روان باور من صبح وشام می رقصد

 
به گریه های زنی بی مرام می رقصد

                            
به صحنه های پر از فال فقرو بربادی


خیال من زپی انتقام می رقصد


..........


من و شب وسفری سوی بیقراری بود


و بوی ناله که در بغض گریه جاری بود


تمام قامت من لحظه لحظه میلرزید


کنار خانه دل رقص انتحاری بود


..........

همینکه از تو نوشتم بهانه جاری شد


چه عکس های قشنگی که یادگاری شد


به قحط سال وصال توای ترنم ناز


به لای دفتر من عشق انتحاری شد
......


نفس به سینۀ آیینه درشمارافتاد


زچشم های قشنگی که روی دار افتاد


فغان ز خندۀ گلواژه های فصل امید


که در مسیر سرک پای انتحار افتاد
.........

 

 

 

فصل رهایی


شاعر نگشتۀ که بفهمی بهار چیست


حرف حساب ساروسرود هزارچیست


شاعرنگشتۀ که به بینی زچشم عشق


ثانیّه های پر عطش انتظار چیست


سنگ سکوت برسروبرسینه می زنی


اقرارکن که هیچ ندانی قرارچیست


هنگامه شگفتن فصل رهایی است


بردَوردَورِ دیدۀ دلها حصارچیست


پروازهوش من به فراسوی چشم تست


قفل وقفس وسفسطۀ گیرودار چیست


ازدوردست خستگیت بال وپرگشا


در من حلول کن که بفهمی بهار چیست

 


سپاس از همه عزیزانی که در سال گذشته همراهم بودند

ومرا با نظرات

 خوب خود وادار به ادامه وبلاگ نویسی کردند

سال نو را به همه سال نیکو آرزو دارم

امیدوارم همه به آنچه دوست دارند برسند

این آخرین پست من در ین ساله.

یکی از خاطرات خوب این سالم اشنایی با دوستان خوبی بود

از طریق همین دنیای مجازی که دنیای مرا تغییر دادند.

همیشه محتاج رهنمایی هایتان هستم.تشکر ویژه دارم از

کسانی که کار هایم را نقد میکردند ورهنمایی های شان برایم

کار ساز بود

مخصوصاٌ جناب آقای وثوق.

یا هٌو.....

 

[ شنبه 28 اسفند1389 ] [ 9 AM ] [ رویا شریفی ]
اگه دستم به جدایی برسه.....................

 

پرنده

 پرنده باشم و در بام قلبت

به شوق دانه عشقت نشینم

گل لبخند تو وقتی که بشگفت

من از باغ لبانت دانه چینم

پرنده باشم و پرواز گیرم

به سمت واژه خورشید چشمت

به گوش ابرها نالم به زاری

که میترسم من از تردید چشمت

پرنده باشم و در آسمانت

پر و بالی زنم پرواز گیرم

تو با شوخی زنی سنگی ببالم

بیفتم پیش پای تو بمیرم

پرنده باشم و از بام شهرت

بگیرم پر به سوی جنگل دور

اگر تیری زدی بر سینه من

مرا در قلب بی مهرت کنی گور

لب بامت اگر روزی نشستم

منی درماندهء ناچار وخسته

مپَرانم به سنگ بیوفایی

که درمن شوق پروازم شکسته

[ شنبه 21 اسفند1389 ] [ 11 AM ] [ رویا شریفی ]
سلامی گرم  از عمق آخرین نفس های سرد زمستانی

این هم یک خانه تکانی............

آخه بهار نزدیکه........

به زودی بروز میکنم با شعر های جدیدببخشید  که دیر شد

درگیرم....همین

اینکه درگیر چی؟ ...میدانم.....نه نمیدانم

 


وبلاگ شاعر غزل ها را هم ببینید بچه ها آب گل آلود شده
[ شنبه 14 اسفند1389 ] [ 3 PM ] [ رویا شریفی ]
سلام به همه دوستان خوب و مهربانم که همیشه به

 

من واین دریچه محدود سر میزنند

 

امیدوارم همه شاد باشید

 

حال من هم خوب.......

 

یا به قول زنده یاد نجمه زارع

 

(حال مرا نپرس که هنجار ها مرا........مجبور میکنند بگویم که

 بهترم)

 

این هم غزلی دیگر......

 

 

 

.........


آزرده ام نگاه مرا دست کم نگیر


این بغض گاه گاه مرا دست کم نگیر


من در تمام وسعت هردرد جاری ام


این چادر سیاه مرا دست کم نگیر


تا کی امیدِ روح مرا باد میدهی؟


خاکستر تباه مرا دست کم نگیر


گر در سکوت جاده دل غرق میشوم


خاموشی نگاه مرا دست کم نگیر


آورده ام   به کوچه احساس توپناه


پهنای سرپناه مرا دست کم نگیر


من نیستم مترسکِ شالی تبارها


این شال و این کلاه مرا دست کم نگیر


کاخ بلند عشق مرا شاه گشته ای


خودرا ببین وشاه مرا دست کم نگیر

 

ایستاده ای چگونه سر پله های سست


برج غرور آه مر ادست کم نگیر


در بحر پرستاره فکرم عمیق شو


اندیشه های ماه مرا دست کم نگیر


رویایی ام روایت دل را سروده ام


این بغض گاه گاه مرا دست کم نگیر

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 21 بهمن1389 ] [ 7 AM ] [ رویا شریفی ]
سلام به همه دوستان

 

دوستی در جواب پست کوتا قبلی ام دو دوبیتی در کامنت ها

گذاشتند که خیلی مورد پسندم واقع شده وخواستم مستقیم در

 وبلاگ بگذارم.

 

نشخار بغض



توای نازک دل ونشخار بغضت


رسانی تاکجاها کار بغضت


مبادا برسر آیینه دل


فروریزد دردر ودیوار بغضت

 

...........

 

حس مشترک


شکستاندی دلِ صد شوپرک را


چه کردی شمع عشق لادرک را


کجا بردی زبزم گرم رویا


سرافرازی حس مشترک را

 

 

[ دوشنبه 4 بهمن1389 ] [ 1 PM ] [ رویا شریفی ]
گاهی برای گریه دلم تنگ میشود....

 

 

توجیغ میزنی

 

من بغض میکنم

 

این اشتباه من

 

روز سیاه من......

[ پنجشنبه 30 دی1389 ] [ 2 PM ] [ رویا شریفی ]
سلام

امروز حال وهوای بخصوصی دارم میدانید امروز

 

 در شهر من برف باریده........برف

 

صبح پیاده آمدم سر کارم این همه سفیدی شوق

 

 عجیبی را در دلم  به وجود آورده بود

 

 از روی برف ها راه رفتم"یاد بچه گی هایم افتادم.

 

 بچه گی کردم

 

عاشق این همه سفیدی ام.دوست دارم

 

درین سفیدی برف گم شوم درین یکرنگی.........

 

خدایا سپاس به خاطر این همه نعمت

 

و این هم یک غزل کاغذ پیچ

 

تصویری از تصادف این جاده شلوغ


من میروم به پیش و هی بوق نا بلوغ


در چشم ها نجابت احساس مرده است


گم گشته چهره ها همه در لایه دروغ


خم خورده قامت دلم و پیش میروم


در این مسیر یخ زدهء سرد بی فروغ


.............


تصویری از تصادف من نقش بسته است


در تیتر روزنامه ،کنار دو شیشه دوغ


هی ساندویج میخورد و خنده میکند


مردی که گویی مرده در او خنده و نبوغ


یک لحظه چشم او به سوی روزنامه رفت


حس کرد گاز و ترمز و هی بوق نابلوغ


ذهنش مچاله گشت و به یادش رسید باز


تصویری از تصادف آن جاده شلوغ

[ پنجشنبه 23 دی1389 ] [ 9 AM ] [ رویا شریفی ]
آسمان باریدنت مبارک

 

بیست و یک جدی هشتاد ونه

[ دوشنبه 20 دی1389 ] [ 9 AM ] [ رویا شریفی ]

 سپاس از همراهی تک تک تان 

 

 

شکست....

 

وقتی تو پر غرور بخود مشغولی

 

نگاهم تو را

 

می جوید

 

بی تاب

 

و ...

 

وقتی من شکست خورده

 

در خود فرو میروم

 

نگاهت مرا

 

می پوید

 

کامیاب

 

[ سه شنبه 14 دی1389 ] [ 2 PM ] [ رویا شریفی ]
سلام دوستان

 

منتظر نقد و نظرها یتان چون در سپید

 

خیلی تازه کارم

 

....................

 

زمین چند بار لرزید

 

   وزن ها زنده گی را میبافتند

در لایه از صبر وسکوت

 

و من آن زمان بود که تولد یافتم

 

از زهدان تلخ سر نوشت

 

 

 

هنوز در دهکده پدری ام اسب ها نجیبند

و مرد ها مرد.

 

اما من گم شده ام در سنگ و سر نوشت

 

دیگر دستهایمان بوی علف نمیدهد.

 

ودیگر زنها هیچ چیز نمیبافند

 

تنها در لایه از صبر و سکوت نفس میکشند

 

و گاهی هم نقش بر باد رفته آرزو ها را.

 

و مرد ها با دندانهای کرم خورده

 

کنار خیابانها

 

      برهنه گی های عابران را لیس میزنند

 

 

من گم شده ام

 اندام هایم را کرم های زمینی به غارت برده اند.

 

ولاشه آرزو هایم در غربت دستهای مردی

 

از همان مردهای کنار خیابان

 

                مدفون گردیده .                                

 

۲۱/۱۲/۲۰۱۰
[ سه شنبه 30 آذر1389 ] [ 2 PM ] [ رویا شریفی ]

تو رفتی حاصل من خستگی شد

 

بلای جان من دلبستگی شد

 

عشق چیزی نیست جز تاثیر نگاهت در کارخانه روحم

 که مرا به ابدیت میکشاند.

ومن در تو خود را دوباره میابم.

....


مسافر جان! غروب دیگر آمد


غم دوری دوباره از در آمد...

 

کجارفتی که دلتنگ تو ام باز


یکی ناخوانده آهنگ تو ام باز


بیا برگرد شب ها سوت و کور است


نگاهم خیره بر سمت عبور است

.......

 

تو رفتی و چه تنها مانده ام من

 

به بندِ هرچه شب وا مانده ام من


تو رفتی کار من شد بی قراری


کنار پنجره چشم انتظاری


کنار پنجره بنشسته ام باز


به یادت می سرایم شعر و آواز


........


نگاهِ شعر من بوی تو دارد


امید آمدن سوی تو دارد


کنار پنجره تنها نشینم


که برگشت ترا ازدر ببینم


گهی ترسم که برگردی بیایی


نیابم در نگاهت آشنایی


بیایی روی قلبم پاگذاری


دل خود را نیاری جا گذاری


گهی ترسم فراموشم نمایی


به اندوهم غم دیگر فزایی


به سویم بنگری مغرور و خاموش


به من گویی گذشته ها فراموش


و من زانو زنم پیش تو با درد


به چشمت زل زنم حیران، مردد


بگیرم دامنت را از سر درد


پیاپی اشک واشک وگونهِ سرد


.........


و تو بی اعتنا از من شوی دور


کنی قلبِ مرادر هجرِ خود گور


و تصویر خیالم پاره گردد


و ناگه اشک من فواره گردد



...........


شگومِ بد زده این ناروادل .


به درد انتظارش مبتلا دل


....


به امیدی نشینم تا بیایی


درخشد در نگاهت آشنایی


بریزم بر سر راهت گل یاس


ببافم فرش راهت را ز احساس


به چشمان تو دارم من ارادت


شوم غرق نگاهت تا قیامت

 

 

[ سه شنبه 23 آذر1389 ] [ 8 AM ] [ رویا شریفی ]

رفتی و با رفتن تو .......

 

این روز ها خیلی بهم ریخته ام حال و حوصله آپدیت کردن را ندارم

 

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه؟

 

[ یکشنبه 21 آذر1389 ] [ 11 AM ] [ رویا شریفی ]
از شب سخن مگو که پر از درد میشوم

با رفتن تو از همه دلسرد میشوم

از کوچه های یاد شما کوچ کرده ام

بعداً میان حادثه ها گرد میشوم

جاری نشد وفای کسی در شیار دل

خشکیده ام ز ریشه و هی زرد میشوم

تصمیم آخر است بلی میروم چو باد

در کوچه های یخ زده ولگرد میشوم

از پیچ کو چه ها کسی از خویشتن گذشت

تصویری از شگفتن یک درد میشوم

با نیلبک چه ساده دلت را سروده ای

خاموش با ترانه ات ای مرد میشوم

 

با تشکر از حضورمداوم شما دوستان همدل و همراه

[ یکشنبه 14 آذر1389 ] [ 8 AM ] [ رویا شریفی ]

سلام دوستان خوب

 

این هم یک شعر از خواهرم ویدا شریفی

بزودی آدرس وبلاگش را برایتان میگذارم

نظر یادتان نره.

 

دوتا درخت كمي سبزه در كنار كسي

كنار آبي دريا كسي خمار كسي

نشسته دختركي روي ريگها تنها

نوشته مي كند ‹‹ هستم به انتظار كسي››

و باد ميرسد از دور دست ها نزديك

و مي برد به خودش شال يادگار كسي

و دختر حرف دلش را به باد مي گويد

كه باد قصد سفر كرده تا ديار كسي

ببر تو شال مرا با خودت به سمت شمال

بگو كه دختر دلباخت در قمار كسي

بگو كه دختر با يك طناب استاده

اگر كه خواست بيايد به پاي دار كسي

اگر كه لحظه هم پيش خويش فكر نمود

دوباره مي رسد او پاي انتظار كسي

 

ویدا شریفی

[ شنبه 6 آذر1389 ] [ 11 AM ] [ رویا شریفی ]

غزلی تقدیم چشمهایتان

خنده های عید

 


اگر یک جرعه از خورشید باقیست


به سمت قبله ها توحید باقیست


کسی میگفت دلها سنگ گشته

 
ولی در باورم تردید باقیست


یکی میگفت مرگ روشناییست

 
مکن باور، مکن ،ناهید باقیست


میان عادت دیرینه ی ....ما


هنوزم خنده های عید باقیست


هنوزم حرمت آن قطره آب


که روز خسته ای نوشید، باقیست

 
هنوزم جای خالی مسافر...


ز جمع ما اگر کوچید باقیست


گلِ تصویر او در لوح ذهنم ...


همانطوری که می خندید باقیست


شما ای عابران کوچه شب!


چراغتان که می تابید باقیست؟!!

 

[ پنجشنبه 4 آذر1389 ] [ 8 AM ] [ رویا شریفی ]

من ازنبود تو بی اختیار

 

میترسم.....

 

 

تقدیم آن چشم ها که بهانه است برای

 شاعرانه گی هایم.

 

برای شوهر مهربانم....

 به قول گوگوش(تو اون کوه بلندی که سر تا

پاغروره....... )

 

فاصله



نمانده فاصله ای بین ما تو می آیی


و کوله بار تو لبریز از شکیبائی


تو از مسیر افق های سبز و تردخیال


تو غرق نور و نوازش تو غرق زیبایی


تو چون ترنم باران به کوچه باغ دلم


ببار تا که نماند غبار تنهایی


تمام هستی من را به اوج خواهی برد


اگر کنار دلم لحظه ای بیاسایی


به دشت سرد حوادث تو سرپناهم باش


تو شرح شورش عشقی تو روح دریایی


دگر به قعر شبستان دمی نیندیشم


تو سر بلندی صبحی صدای فردایی

[ یکشنبه 30 آبان1389 ] [ 1 PM ] [ رویا شریفی ]

سلام

غزل

 

ای چشم تو اشتیاق آغاز غزل

 

شور نگه تو خفته در راز غزل

 

تصویر افق نهفته در آینه ات

 

رویای تو مرغ نغمه پرداز غزل

 

فرعون غم دل مرا محو نما

 

موسی صفتی به حکم اعجاز غزل

 

ای آهوی بی خیال صحرای دلم

 

ترسم که به چنگ گیردت باز غزل

 

هر شب برویم من و خیالت تا اوج

 

تا مرز وصال تو به پرواز غزل

 

امشب تو بیا بخوان که من دلتنگم

 

یک زمزمه نگاهی با ساز غزل

 

تو درنظرم غزل؟ نه، زیبا تر از آن

 

ازبس که مرا گرفته آواز غزل

 

درخاطر دفترم فقط باقی ماند

 

یک حادثه نیاز و یک ناز غزل

 

[ شنبه 29 آبان1389 ] [ 10 AM ] [ رویا شریفی ]

 

نقاش

 

نگاهِ ابری اوکهکشانی ازغم بود


نمادِ زندگیِ گیج وگنگ ومبهم بود


نشست لحظه تنها و خط خطک میکرد


به روی صفحه خطوطی که شکل آدم بود


گرفته بود ونگاهی به آسمان خاموش


و غصه از دل ابر ی چکید ونم نم بود


کشید نیمهِ تصویر ونیم دیگرهیچ


برای آدم کامل قلم مگر کم بود


و پاره کرد و آن نقش را به دور انداخت


دو باره باز کشید و دو باره پی هم بود


نشست گوشه تنها و مثل نقاشی


دلش گرفته وصد پاره وپر ازغم بود

[ چهارشنبه 19 آبان1389 ] [ 10 AM ] [ رویا شریفی ]

(سلامی به پهنای حس مشترک)

 

 

چگونه میتوان بی تفاوت ماند؟

 

وقتی نگاهت التماس نجیبی را در خود پنهان دارد.

 

وآیینه تصویر دروغیست در برابرباور حقیقت.

 

من بر سر دوراهی مانده ام

 

پناهم دهید.....

 

ای دوره گردان عرصه بی سر انجامی............

 

[ دوشنبه 17 آبان1389 ] [ 3 PM ] [ رویا شریفی ]

تو وترانه هستی

من وترانه تو.....


همین که از لب تو شعر ناب میبارد


به شهر کوچک دل آفتاب میبارد


تمام سمت غزل های دفترم آبی


چراز فصل نگاهت سراب میبارد


پرستو ازچه چنین خسته ی زچانه شب!!


چسان چگونه زچشمِ تو خواب میبارد؟؟


تو وفراسوی دستان خسته تبعید


همیشه ازنفس ات اضطراب میبارد


مسیر حادثه دور است تا رسیدن تو


بپا که از تن ساعت شتاب میبارد


بیا به لانه فریاد های خفته رویم


که از نگاه خموشت کتاب میبارد
.......

[ دوشنبه 10 آبان1389 ] [ 3 PM ] [ رویا شریفی ]
عجیب نیست وقتی دستانت ماه را پینه میزند و درد را  درپنجه احساس میسایی.

من دیروزم را به ستاره بخشیدم که  از مدار خودش خارج شده بود.

وفردایم رادر چشمان تو خلاصه کردم که هنوز متولد نشده ای.

تولد من در حجم پندار یک پرنده پنهان است و مرگ من در آخرین نقطهء خیابان.

هنوز صدای ترا میشنوم که از شهراساطیر مرا میخوانی........

 

[ سه شنبه 4 آبان1389 ] [ 10 AM ] [ رویا شریفی ]

تو سمت رویش مهتاب را نمیدانی

سلام دوستان شرمنده این همه لطفتان هستم

سر بلند باشید

 

راضی نشوکه قلب مرا درد بشکند

آیینه غرور مرا گرد بشکند

گل های سرخ باغچه باور مرا

دست نگاه مبهم تو زرد بشکند

 گرمی لحظه های مرا دست بی کسی

 در گوشه های غربت خود سرد بشکند

من در هجوم خسته گی ام داد میزنم

قلب تو ای زمانهء نا مرد بشکند

 

[ دوشنبه 3 آبان1389 ] [ 8 AM ] [ رویا شریفی ]
دورود.............با یک غزل تازه آمدم

 

خیلی دلم میخواهد در مورد شعر هایم

نظر بدهید خوشحال میشوم ولی جملاتی مثل

(بسیارخوب است)(عالیست)(زیباست) مشکلی را حل

 نمیکند اگر زیباست بگویید کجا و اگر نازیباست چطورتا

 رهنمایم باشید

 

 

احساس ميكنم كه پر از خالي ام هنوز

 باوركنيد سايه پو شالي ام هنوز  

در انتهاي باور من سبز ميشود

حس قشنگ بي پر وبي بالي ام هنوز

من تا تو تانگاه تو پروازميكنم

تا غرق اضطراب سبكبالي ام هنوز

ديريست در نگاه تو گلها يخي شدند

من محو بوي باغ گل قالي ام هنوز

تو با حضورتيره خود حس نميشوي

در خاطرات محو كهن سالي ام هنوز

طعم نگاه تب زده ام راسری بزن

در گير و دار وحشت بي حالي ام هنوز

 

 

[ سه شنبه 27 مهر1389 ] [ 8 AM ] [ رویا شریفی ]
 

سلام و درود

 

بایک غزل آمدم جدید نیست

 

از گذشته هاست......

 

شاعر به جرم عاشقی گیتار میزند

 دل را گرفته پیش شما دار میزند

شاعر همیشه حرف دلش را نگفته است

گاهی به کوچه های شما جار میزند

گاهی که غصه بر دل او آب میشود

 گاهی که خسته تکیه به دیوار میزند

شاعر تمام هرچه سروده است بعد ازین

 پاره نموده نزد شما زار میزند

میزارد اینکه خسته ام از دفتر و قلم

این حرف آخر است که این بار میزند

در امتداد ثانیه ها گم میشود

 از دور ها برای شما تار میزند

 

[ شنبه 24 مهر1389 ] [ 1 PM ] [ رویا شریفی ]
درپناه دستهایت

مردن هم حس بدی نیست

[ پنجشنبه 22 مهر1389 ] [ 2 PM ] [ رویا شریفی ]
 

زندگی انقدر هاهم سخت نیست.

میشود زنده بود

 

و در فضای بدون عشق نفس کشید

 

 تنها طعم شیرین که مختص زنده گی نیست ،طعم های دیگری

هم است ،طعم شور اشک ،طعم تلخ اندوه ،حتا بدون طعم و

بدون رایحه هم میتوان زنده بود ونفس کشید تنها تهمت زنده

بودن را همین نفس کشیدن است که به آدم میزند وگرنه چه

فرقی بین  زنده های امروزی و مرده های دیروزیست؟

 

میتوان بود ودلخوش کرد به جاده های شلوغ به گداهای کنار

خیابان میتوان بود وهمین کافیست برای زنده بودن.

 

میتوان در عمق این جاده های شلوغ واین آدمهای که  به سرعت

 به پیش میروند و همدیگر را شانه میزنندگم شد.و همچنان بغض

 نیشخار کرد.و به سرعت  به پیش رفت به سمت که یک عمر

رفته گان رفتندند و نرسیدند.

 

میتوان راییحه بوی لجن جوی های کنار خیابان را با نفرت

استشمام کرد و دلت خوش که هستی،و هستی ات را با خنده

 های تو خالی و مزخرف پر کنی ،و شب ها حجم خالی خواب

رابا چند دیازپام  و تا صبح در فضای از دود سیگار با عطر عرق

هماغوش باشی.

 

صبح آنقدر صرفه نمایی که تکه های ازنفرت و بیهوده گی را بالا

بیاری و باز دوباره براه بیافتی در حجم ناهماهنگ آدم های که

 همه طعم شور اشک را مزه کرده اندگم شوی.

 

[ سه شنبه 20 مهر1389 ] [ 9 AM ] [ رویا شریفی ]

 داستان کوتاه

 

احساس گنگ

 

کنار پنجره ایستاد  وپرده را کمی کنار کشید .نسیم

ملایمی و خنکی صورتش را لمس کرد و یک دسته  از

 موهای صاف و خرمایی اش را بروی صورتش پاشان

نمود.

در دلش احساس خوش آیندی را حس کرد...........

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 19 مهر1389 ] [ 8 AM ] [ رویا شریفی ]
سلامی از عمق دل خسته گی ها  بدرقه راه آنانی که درکوچه  شعر و شاعری پرسه میزنند
[ دوشنبه 15 شهریور1389 ] [ 10 PM ] [ رویا شریفی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

(من مینویسم پس هستم)
رویا شریفی هستم25ساله ، دانشگاه زبان ادبیات فارسی را در هرات به پایان رساندم ،گاهی مینویسم ، گاهی که دلم میگیرد.
گاهی که تنهایم ،گاهی که باران میبارد.
یک کتاب هم دارم بنام (بوی خواب)
همین......
امکانات وب


قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی